درباره نویسنده
آرمان نجفی
من آرمان هستم . از این به بعد می خواهم برای شما داستان و سرگرمی بنویسم . امیدوارم که خوشتان بیاید . راستی عکسهای جالب و خنده دار هم برایتان دارم .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آرمان نجفی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/٢۱
  • یارانه
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
  • ۱۳٩٠/۸/٢٦
  • ۱۳٩٠/۸/۳
  • ۱۳٩٠/٦/٦
  • خراش های عشق مادری
  • ۱۳٩٠/٥/٢٤
  • کوتاه و خندیدنی !
  • این هم چند تا جوک توپ واسه آقا امیر !!
  • بهانه ای برای شاد بودن
  • لحظه ای شادی !!
  • لحظه خنده!
  • بهانه ای برای لبخند!
  • وقت خنده !
  • لطفا با لبخند وارد شوید!!
  • این هم چندتا جوک توپ واسه آقا فرید !!
  • بخند تا دنیا به روت بخنده !
  • لطفاً لبخند بزنید!!
  • لطیفه های ریزه میزه !!
  • ایستگاه خنده !!
  • لطیفه
  • خنده! خنده!
  • ایستگاه نشاط
  • با هم بخندیم
  • مملی می خواد دکتر بشه
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
دوستان من
  • سایت منک ایراج
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آرمان ( داستان و سرگرمی)
 
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩۱/٢/٢۱

روش های خوردن سوسک

اگر در شرایطی سخت مجبور باشید سوسک بخورید...(مجبورید بخورید) چه طور درست اش می کنید؟

لطفا عدد مورد نظر را بنویسید.

۱.اونو آب پز می کنید چون نمی خواید ویتامین هاش از بین بره....!

۲.ابتدا چشای سوسکه رو در می یارید..تا نبینه دارین اونو می خورید...! سپس چشای خودتونو می بندین تا نبینین دارین سوسک می خورین!!

۳.کله ...بال ها....پاها و دستاشو می کندین ، بعد قورتش میدین !( حالا خام یا کبابی فرقی نمی کنه) !!!

۴.شکمشو خالی می کنین، بعد سرخ می کنین، و اطرافشو کلی تزئین می کنین تا قیافه نحسش زیاد جلب توجه نکنه...! اونوقت با سس قارچ و نوشابه میل می کنید!!!

۵.می ذارینش تو کاغذ بعد مچاله میکنید و با آرامش تمام اونو قورتش میدین ...!! ( روش دخترونه ) !!!

۶.چون خیلی راحت طلب هستین ، همونجوری لای دندوناتون له اش میکنید...!!( روش پسرونه ) !!!

 

نظرات ()



یارانه
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩۱/۱/۳۱
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد

مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد

در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد

چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد

آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد

عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد

مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد

تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد

مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد

بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد

خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد



خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد
 
کمال
نظرات ()



 
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟خاطرات خوب و شیرین

کوچه ها شد، کوی بن بست ،در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه

نظرات ()



 
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩٠/۸/٢٦

یه روز چند تا رفیق میخواستن برن گردش ، اولی میگه ماشینش با من ، دومی میگه نهارش هم با من ، سومی هم میگه تخمه و چای هم با من ، چهارمی میگه پس حالا که همتون یه چیز میارین منم داداشم را میارم

 

-----------------------------------------------------------------------

خشایار قله اورست رو فتح میکنه ، خبرنگارها جمع میشن و ازش می پرسند : آقا رمز موفقیت شما چی بود
خشایاره میگه : والله آقا من این چیزها حالیم نیست ، اگه بازم بهم بار بخوره میارم این بالا

-----------------------------------------------------------------------

آقا غلام تو اتوبوس کنار یه خانم چاقی نشسته بود یه نیگاه به خانومه کرد و گفت : راستی خانم اسم شما چیه
خانمه گفت : غنچه
آقا غلام گفت : شما وا بشین دیگه چی چی میشید

----------------------------------------------------------------------

 

خشایار به رفیقش میگه: میخوام دختر شاه رو بگیرم! رفیقش میگه: چرت نگو! مگه کشکیه؟!  خشایار میگه: بابا من که راضیم، ننه ام هم که راضیه، فقط مونده شاه و دخترش!

 

-------------------------------------------------------------

 

 

بهروز خالی بند رفته بوده تماشای مسابقه دو و میدانی، وسط مسابقه از بغلیش میپرسه: ببخشید، اینا واسه چی دارن میدون؟! یارو میگه: برای اینکه به نفر اول جایزه میدن. بهروز خالی بند یوخده فکر میکنه، میپرسه: پس بقیشون واسه چی دارن میدون؟!

-----------------------------------------------------

 - بهروز خالی بند زنگ میزنه فلسطین، میبینه اشغاله!

-----------------------------------------------

بهروز خالی بند سوار آسانسور میشه، میبینه نوشته‌: ظرفیت 12 نفر. باخودش میگه: عجب بدبختیه‌ها! حالا 11 نفر دیگه از کجا بیارم؟!

 

میخواستن بهروز خالی بند رو شکنجه روحی بدن، میفرستنش تو یک اتاق گــرد، میگن برو یک گوشه بشین!

نظرات ()



 
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩٠/۸/۳

یک روز غضنفر خواب میبینه بزرگترین نون بربری دنیا را خورده صبح که بلند میشه میبینه لاحافش نیست !!!

-------------------------------------------------------------------------------

یکی در خونشو رنگ می کنه بچه هاش گم میشن!

-----------------------------------------------------------------------------

پدر غضنفر رو می برن اتاق عمل

غضنفر پشت در اتاق عمل ایستاده بود

خانم پرستار صدا می زنه : همراه مریض … همراه مریض !

غضنفر میگه : …. 093535

 

------------------------------------------------------------------------

پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه!!

---------------------------------------------------------------

از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم!

 

---------------------------------------------------------------

غضنفر می‌میره می‌ره اون دنیا، ازش می‌پرسن چی شد مُردی؟ میگه داشتم شیر می‌خوردم ! میگن: شیرش فاسد بود؟ میگه نه بابا، گاوه یهو نشست

---------------------------------------------------------------

 

از یکی میپرسن فرق کچل با هواپیما می دونی چیه؟ میگه بابا ما سرمون میشه کچل که اصلا فرق نداره هواپیما هم نکته انحرافی است


---------------------------------------------------------------

یه دفعه دو تا هزار پا همدیگر رو بغل میکنن میشن زیپ !!

---------------------------------------------------------------

تست هوش :  به 750 گرم میگن چی؟؟؟ ........... میگن نیم کیلو و نیم

---------------------------------------------------------------

 

آیا میدانستید که بزبزه قندی اولین بز دیابتی تاریخ است !

---------------------------------------------------------------

تُو قلبمی ، تُو خونمی ، تُو تموم وجودمی ........ رفتم دکتر ، میگن انگل داری

---------------------------------------------------------------

دو تا دانمارکی با هم همسایه بودن ... هر سی ثانیه برق یکیشون می رفت ... تحقیق می کنن می بینن از چراغ راهنمایی برق میدزدیدن

---------------------------------------------------------------

 

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید در به دری ، هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است  و چون به پایان رسد مایه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمی شهریه ای واجب ..... از جیب و جان که بر آید ...... کز عهده خرجش به در آید

---------------------------------------------------------------

به آسمون نگاه میکنم تو رو میبینم ... به دریا نگاه میکنم تو رو میبینم  ... به دشت های سبز نگاه میکنم تو رو میبینم و حتی وقتی به قلبم نگاه میکنم تو رو میبینم ... بابا بیا برو اونطرف بگذار یه چیز بهتر ببینیم

---------------------------------------------------------------

 

یه دفعه یه آفتاب پرست میره رو جعبه مداد رنگی " هنگ " میکنه

---------------------------------------------------------------------------------------------

نظرات ()



 
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩٠/٦/٦

ماجرای وحشتناک واقعی !!

( حتما بخوانید )

یکی تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

پیچیدم تو خاکی.  20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

 من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. 

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر ، بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود!!!؟

 

نظرات ()



خراش های عشق مادری
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩٠/٦/۱

خراشهای عشق مادری !!

 

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها
دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم
ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند !!

 

نظرات ()



 
نویسنده: آرمان نجفی - ۱۳٩٠/٥/٢٤

مادر قدیم

 

گویند مرا چو زاد مادر

 

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من

 

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

 

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

 

الفاظ نهاد و گفتن اموخت

لبخند نهاد بر لب من

 

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

 

تا هستم و هست دارمش دوست

(ایرج میرزا)

 

 

 

مادر جدید

گویند مرا چو زاد مادر

 

روی کاناپه لمیدن آموخت

شبها بر ماهواره تا صبح

 

بنشست و کلیپ دیدن آموخت

بر چهره سبوس و ماست مالید

 

تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت

بنمود تتو دو ابروی خویش

 

تا رسم کمان کشیدن آموخت

هر ماه برفت نزد جراح

 

آیین چروک چیدن آموخت

دستم بگرفت و برد بازار

 

همواره طلا خریدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب و روز

 

از پیک مدد رسیدن آموخت

پای تلفن دو ساعت و نیم

 

گل گفتن و گل شنیدن آموخت

بابام چو آمد از سر کار

 

( البته مادر من اینجور نیست . مادر قدیمه !  )

 

بیماری و قد خمیدن آموخت

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »